به یاد آرزوهایم
سکوتی میکنم بالاتر از فریاد ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عمر این وبلاگ به آخر اومد .. !
خدافظ ![]()

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی ، تنها و تاریک خرامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن روشن تر از لبخند ...
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
من دلم تنگ کسی است
که به دلتنگی من می خندد
باور عشق برایش سخت است
ای خدا ،باز به یاری نسیم سحری
می شود آیا دل به دل نازک من بربندد؟

خزان عشق
من امشب سکوت دلم را شکستم
سکوت شبستان غم را شکستم
قسم خورده بودم که عاشق نباشم
من به عشق تو شکوه قسم را شکستم
ســـــــــــــلام
امروز تولدمـــه : 28 خرداد
متولد بهارم اما پاییزیم
تولـــدم مبــارک ... !!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عزیزم من با تمام وجودم از تو می نویسم یا شاید هم به خاطره تو
می نویسم به خاطر صدایت, لبخند هایت, مهربانی ات من می نویسم
از تو از چشمهای دوست داشتنیت اما از تو نوشتن سخت است ...
ولی من چهره مهربانت را به یاد می آورم و آن وقت می نویسم.
نازنینم این بار هم از تو می گویم , من با صدای تو انس گرفته ام
با یادت زندگی میکنم و شاید برای تو ... !
نمی دانم به یادم هستی یا نه ؟ ای کاش برای بیان احساساتم
الفبای عشق جور دیگری می نوشت ای کاش میشد که خدا سر نوشت
مرا جور دیگری می سرشت.
خورشید من ای آرامبخش لحضه های دیوانگی ام ای کاش می دانستی
که بی تاب توام, کاش می دانستی چگونه شنیدن هر بار طنین صدای
مهربانت روحم را چون چون پرستویی مشتاق در هوای تو به پرواز
در می آورد کاش می دانستی تنها حضور توست که می تواند که
می تواند گرما بخش روزهای سرد زندگی ام باشد.
کاش قصه تنهاییم را از چشمان بی فروغم می خواندی به کنارم می آمدی
کاش می دانستی اگر نباشی جای تو برای
همیشه در کنار تنهایی من خالیست بهترین من .
ـــ خزان ـــ

عشق را می بویم
زندگي مي پويم
آسمان مي جويم
دلم اما غمگين سبد شيشه اي نگاه مي بوسد ...
هيچ تريدي نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم مي آيي
همراه چلچله ها، همصداي چکاوک ،هم پرواز قاصدک
هيچ ترديدي نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم مي آيي
تو مي آيي...![]()
خدایا
تو کجایی که باورهایم را باور کنم
دریای اشکم٬ تا کی بی ساحل تو بمانم
و من آغاز ها و پایان های بسیاری دیدم
پایان ٬ آغاز شروعی دوباره است

براي بود نت
براي ديد نت
نه ....
فقط براي آمد نت
شبها پشت حصار فولاد ين انتظار دعا كردم
تو را با تمام وجود از خدايم تمنا كردم
با تمام وجود صدايت كردم
خواستم كه بيائي بگيري تنهایی را از من
خواستم كه من را بشنوي
خواستم كه بماني تا هميشه در دل من
خواستم كه مرا ......
آمدي
ديد مت
نگاهت خند يد
دلم لرزيد
جاري شدي در تمام لحظه ها
با تو من ما شدم
راهي شدم
شاد شدم
بچه شدم
اما !!!!!!!
اما ناگهان طوفاني وزيدن گرفت
طوفاني كه با خود اعلاميه هاي زرد رنگ رفتنت را برايم هديه آورد
فهميدم كه ميروي
فهميدم كه نمي ماني
قهميدم كه تو را داشتن هرگز ...
مي دانستم كه مي روي
از همان لحظه آمدنت ترس رفتنت نگذاشت لحظه هاي با تو بودن راحس کنم
دانستم كه چرا دوباره درون من سكوت است و انزجار از همراه شدن
آري تو خواهي رفت
امروز
فردا
يا شايد نيمه شبي از همين شبهاكه برايم از من مي گوئي
مرا با آسمان ابري دلم و چشمان هميشه باراني ام تنها بگذاري
واي كه تو مي روي ومن بايد تو را
چشمان تورا
دستان تورا
آغوش تو را
حتي شانه هاي خسته ات را فراموش كنم
آيا مي توانم ؟
نمي خواهم كه از رفتن باز دارمت
تو بايد بروي
اصلا تو آمده بودي كه بروي
دل تو مال ديگري است
تو آمدي تا من را در من تكرار كني
تو آمدي كه دوباره پر پر شدنم را نظاره گر باشي
با رفتنت بر جعبه خاكستري دلم قفل خاموشي خواهم نشاند
من براي آمدنت تمنا كردم
براي بودنت شادي كردم
براي ديد نت لخظه شماري كردم
براي رفتنت اما ......
آري رفتي و من مانده ام با من بي تو
من در بهت رفتنت در تنهائي خودم
در شبهاي خالي از هرم نفست
در سكوت خالي از زمزمه هاي تو
با دستاني خالي از دستان تو
براي رسيد نت به او دعا مي كنم
و با بغضي زمخت در گلو عطر وجود تو را در سينه ام حبس مي كنم
من به يادت پشت همان خصار فولادين حصار تنهائي كه براي آمدنت دعا كردم
انتظار تلخ و كشنده اي را كه ارمغان نبودن توست تحمل مي كنم
بدون تو هجوم يكباره تنهائي مرا به فراموشي من مي رساند
ــــ خزان ــــ
مهربان من ...
دل من هم براي روزهاي تنهايي ات ميگيرد محبوب من
براي دلهره ات وقتي از فردايي ميگوي که تمام چشمه هاي زمين را از جا کنده .
وقتي ساکت و سرد ميشوي بگو زمان متوقف شود.
درست همان جا که دلت ميگيرد.
ببين چه بي حرف ميشود دنيا بدون تو.
ببين چه هراس وار به دنبات آ شيانه ات خانه ام را گم کرده ام.
من همانم آري همان که به نفس تو زنده است تويي که به دنبال عشقت زمين
و زمان را به هم ميدوزي.
فرياد تو- نگاه من- طلوع سبز يک طلوع است
در امتدادي بي غروب.
مهربان من بگو بگو که محو ميشود.
تمام سرود خاک خسته به التهاب کلامت.
همان نويدي که وجودت را گرم ميکند و مرا آتش ميزند.
صادق تر از توچه کسي در اين دو روزه ي تاريخ ثبت ميشود؟؟؟
آه که چقدر باخته اند آنها که تو را به ناد يده گي گرفته اند.
به ساختن دوباره ات به عشق بي مثال تو قسم به هر چي داري
و به تک تک بهانه هايت من در تو خانه کرده ام من در تو گريه کرده ام
به نام تو خواب ديده ام به مهر تو دل بسته ام
به خاطرت به هزار سالگي تنهايي ات ...
ــــــ خزان ــــــ


